وقتی آزادی به برهنه گی،
حیله گری به دموکراسی،
و حماقت به عشق تعبیر می شوند...
فاتحه ی انسانِ معاصر را باید خواند!
وقتی آزادی به برهنه گی،
حیله گری به دموکراسی،
و حماقت به عشق تعبیر می شوند...
فاتحه ی انسانِ معاصر را باید خواند!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:0  توسط علی یزدان دوست
|
تلخ چون قرابه ی زهری خورشید از خراشِ خونینِ گلو می گذرد.*
به خسرو گُلسرخی
آهنگِ زمزمه ی شعری پسِ بُغضِ گلویی چرکین از خونابه ی زخمی که بی گاه از خنجرِ دستِ رفاقت بر تن نشسته بود، با هم آوایی گُنجشک ها، فضای تنگ ترین کوچه ی شهر، در تلخ ترین غروبِ سال را به کُنسرتی خونین مبدل کرده بود. سر جُنباندم تا از تاریک روشنِ غروبِ پُشتِ پنجره، چهره ی در سایه فرو رفته ی مردی زخمی که به درختِ سنگینِ سبز رنگ تابستانه تکیه داده بود را ببینم. هرچه بیشتر برای دیدن جنبیدم کمتر دیدم، تو گوئی با تکانِ سایه ی من از این سوی پنجره، سایه های آن سو که باوری میانِ وهمُ واقعیت بودند در سرخ رنگِ رو به سیاهی غروب محوتر می شُدند. پس ایستادم تا اگر چه کم، اما ببینم.
قطره خونی به زمین افتاد، مرد قامت خم نکرد و من، نگاهم را از قطره خونِ روی زمین برداشتم، چشمم را بالاتر بردم، به زخمی رسیدم جائی میانِ سینه وُ گلو، و بالاتر سایه یی بر صورتِ مرد، خطوطِ چهره اش را پنهان کرده بود. بندِ پای خیالم را گشودم تا خطوطی بر صورتِ مردِ پشت سایه ها متصور شوم، او را با سیبیلِ سیاه رنگی نشسته بر لبی چون گُلی سرخ (بر لبِ تکسواری زخم خورده در غروبِ آسمانی که فرو می ریخت) پنداشتم. جنبشی نگاهم را بار دیگر به زمین برگرداند، گنجشکی قطره خون را می نوشید و دیر نگذشت که گنجشکانِ هم آوای سمفونی زخم، گوئی که بر چشمه ی جوشانی نشسته باشند، خون را می نوشیدند. لابه لای جنبشِ بال های کوچک، نگاهم به قطره خون افتاد که انگار در بر تمام لب جنباندن ها ناتمام بود. نه! گنجشک ها خون نمی نوشیدند، جنبش لب ها نشانِ بوسه بود. بوسه بر خون می زدندُ مستانه، پر هیجان ترین کنسرتِ قرن را می خواندندُ می رقصیدند، رقصی مستانه تر از هر مستی و در این میان، مرد بی چهره شعرِ گُنگش (که تیری تلخ در قلبِ من بود) را در سکوتِ بی تکانیِ تنش که همچنان تکیه به درختِ سرسبزِ تابستانه بود را بی وقفه زمزمه می کرد.
ناگاه صدائی افزون بر نوای موسیقیِ آن شبِ کوچه مرا به خود آورد، تنگ ترین کوچه ی جهان در برِ نگاهم آغوش گشود و آنچه که صدایش را پیش تر شنیدم به هببتِ اتوبوسی از آغوشِ خیابانِ مقابلِ خانه گذر کرد. کنون خیابانِ دربند را می دیدم با پیاده گانِ کوله بر دوشی که راهِ کوه را باز می گشتند.
نمی دانستم، کِی و با کدامین رویا به خواب رفته ام، صبح که بر خواستم خود را کفِ اتاق یافتم و اولین صیدِ چشمانم در روزی اینچنین، پنجره ی بسته ی دیشب بود، که کنون با لنگه ی بازش چنگِ نسیمِ خُنکی را به صورتم می نداخت. از خانه بیرون رفتم، سوئیچِ را بر گردنِ ماشین نگردانده بودم که افتادنِ برگی از درختِ روبروی خانه نگاه را بدانجا کشاند. درختِ سبزِ تابستانه در خلسه یی پائیزی برگ می ریخت. پیاده شُدم، یک قدم تا درخت مانده بود که رویِ زمین قطره خونی زیرِ تیغِ خورشید می درخشید.
سی و یکم مرداد 1388
1:38 دقیقه بامداد
تهران، خیابانِ دربند
* شعری از احمدِ شاملو.

پی نوشت: ...از میانِ جمع شاگردان یک برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد. به آرامی سخن سر داد، تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت معلم مات بر جا ماند و او پرسید:
اگر یک فرد انسان، واحدِ یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بودُ سوالی سخت، معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود!
و او با پوز خندی گفت: اگر یک فرد انسان واحدِ یک بود، آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که قلبی پاکُ دستی فاقد زر داشت پایین بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟
... اگر یک فرد انسان واحد یک بود،این تساوی زیر و رو میشد. حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟یک اگر با یک برابر بود، پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟یک اگر با یک برابر بود، پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست »
خسرو گلسرخی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:16  توسط علی یزدان دوست
|
گاه خسته می شوم از تکرارِ دائم خود در خود!
می کوشم تا سایه گاهی به دور از این تکرارِ ناگزیر بیابم...
نه از عمرِ تکراری گریز نیست.
پی نوشت: از آغاز وبلاگ نویسی من در آذرماه هشتادُ سه در سیستم پرشین بلاگ و ادامه در بلاگفا با وبلاگ حسرت های همیشگی و حتا این وبلاگ که از فروردین هشتادُ هفت جایگاهِ نوشته های من شده است، گاه پیش آمد که مورد تمسخر، توهین و حتا فحاشی کسانی که معمولا ناشناس می مانند قرار بگیرم و به دلیل احترام به سایر خوانندگان عموماً آن نظرات را حذف و اصلا به همین دلیل سیستم تائید نظرات را فعال کردم اما نظر خانمی به نام آسیه در نظرات آخرین پست ما قبلِ این، مرا به فکر واداشت. چرا که به هرزه بودن متهم شده بودم. به وبلاگش سر زدم تا جوابی به دهم اما با خواندن مطابش دریافتم که پاسخ به او بیهوده است اما از جائی که تاب نمی آورم حرفِ ناحساب را بی جواب بگذارم جوابیه ای که آن لحظه ی خواندنِ نخست به ذهنم رسید اینجا می گذارم:
به زمانه ئی که حتا تریبون های رسانه ای،
رادیو و تلویزیون جایگاهی برای یاوه بافی و فحاشی شده اند،
چه عجب از اینکه فحاشی ها به وبلاگِ من هم کشیده شود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:19  توسط علی یزدان دوست
|
آه از دل کس بر نیامد به این حال زار ما تا بود سیاه بود همی روزگار ما!
خوبانِ دیروز کجایند که اکنون خوبان شده اند گره ی کورِ ما!
اول داعیه دارِ نجات بودندُ اما آخر شدند مایه ی شرمُ عارِ ما!
امید به روشنای جهان بستیمُ افسوس نومید شد جهان از این شاهکار ما!
هر کس به سمت ما روا داشت دست عشق آخر گره یی زد به طنابِ دار ما!
وقتی به شعر حافظُ شاملو نشد چگونه نو شود جهان از این اشعار ما!
پی نوشت: تلخ! این عنوانِ آخرین نمایشنامه ی من است که فکر می کنم بهترین توصیف برای حالُ روزِ امروزِ همه ی ما همین کلمه باشد. تلخ! شعری که در بالا آمد به واقع اولین تجربه ی من در غزل سرائی می باشد. اغتشاشِ وزنی شعر را به نابلدی تعبیر نکنید. حالُ روزِ همه ی ما اغتشاش زده است!
یغما گلروئی عزیز با ترانه ئی در وبلاگش به روز شده است. یه دختر تو تراسِ رو به روئی یه شالِ سبزُ دار می تکونه... یه شالِ سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه! در این آدرس با هم بخوانیمش!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:6  توسط علی یزدان دوست
|
آزادی
وقتی به خودم فِک می کُنم،
تنهاتر می شم!
انگار که فقط منم که به من فِک می کُنه!
وقتی که به تو فِک می کُنم:
گُر می گیرم!
آخه تو این ولایت
فِک کردن به تو ممنوعه!
پی نوشت: فصلِ انتخابه عزیزِ من! خودتُ به خوابِ خرگوشی نزن... !!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:52  توسط علی یزدان دوست
|
فرشتگانِ نجات
بي بالُ پر شده اند.
خوددار باش اي قلبِ من!
پي نوشت:
خورشيدِ معرفت غروب نمي كُند!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:29  توسط علی یزدان دوست
|
پى نوشت: بالاتر از - سکوت - چه می شود گفت؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:21  توسط علی یزدان دوست
|
وب نوشتی برایِ روزمرگی هایم ایجاد نمودم.
وب نوشتی که حالِ هر روزه ام را در این جهانِ مجازی یادگار بگذارد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:14  توسط علی یزدان دوست
البته ما که مثل همیشه- مشغولِ خوندنُ نوشتنُ درگیرِ تئاتر هستیم. اما اینجا- تو این مملکت، این کارها که نونُ آب نمی شن. هرجا هم واسه کار می ریم نیگن سابقه ی کار ... دِ آخه قربونتون برم ما که چهارده سالمون بود، اومدیم تو خطِ تئاترُ بازیُ نوشتن ... کارِ دیگه ای بلد نبودیم. اما حالا روزگار ما رو کشونده سمتِ شما، بگین تلفن جواب بده، زمینُ طی بکش، اصلا شیفتِ شب وایسا، با office کار کن. برو تو اینترنت، چه می دونم. فقط از سابقه نپرس که زندگی مون رو صحنه گذشته وُ بس! از زندگی مون بپرسی به تئاترُ سینما می رسی. پاتوقمون جشنواره هایِ تئاترُ سینما بوده از همون چهارده سالگی تا حالا. قربونتن برم چشم. زیاده حرف می زنم؟ ببخشید.
پی نوشت: از دستانِ تو، کودکانِ توامانِ آغوشِ خویش، سخن ها توانم گفت، غمِ نان اگر بگذارد. (شاملویِ بزرگ)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:6  توسط علی یزدان دوست
|
دلتنگی هایِ آدمی را
باد ترانه یی می خواند،
رویاهایش را
آسمانِ پرستاره نادیده می گیرد.
و هر دانه ی برفی
به اشکی نریخته می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.
از حرکاتِ ناکرده،
اعتراف به عشق هایِ نهان
و شگفتی هایِ بر زبان نیامده.
در این سکوت
حقیقتِ ما نهفته است.
حقیقتِ تو و من!
(مارگوت بیگل/ احمد شاملو)
پی نوشت:
هر کسی یارِ من شد، طنابِ دارِ من شد!
نقطه یِ آغازِ عشق، پایانِ کارِ من شد!
پس یار شو، نه آوار! پنجره شو، نه دیوار!
با بوسه یی جهانُ از رویِ دوشم بردار!
(یغما گلروئی/ ترانه ی برابر از مجموعه یِ تصور کُن)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:59  توسط علی یزدان دوست
|
اگر آینه ای نبود،
کدامین وعده گاهِ اشکُ خونُ جنون
می توانست تصویر گرِ ناگفته های منِ حبسِ آینه باشد؟
اگر باران نبود،
کدامین چتر ها
سر پناهِ هق هقه های بی سببِ من می شدند.
اینجا هنوز هم گاهی ابر - خشکی را به طراوت باران مهمان می کند
گرچه – ابرها – گاهی با زمین هم قهر می شوند ...
اینجا هنوز آینه ها خود را به خون نفروخته اند!
باید تمامِ آینه ها را بشکنم
باید قحطیِ باران را به سالِ خشکسالی ها جشن بگیرم !
تا گریه یِ شرمگینِ منِ حبسِ آینه را فراموش کنم ...
باید رویایِ خوشبختی را هر شب قبلِ خواب زمزمه کنم
تا کابوسِ مرگِ زنده واره ی من، مرا دچارِ خفقان نکند ...
آه،
باید
باید
باید
فراموشش کنم .
ور نه
با اشاره یی من هم تمام می شوم
شاید شبی!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:17  توسط علی یزدان دوست
|