تبليغاتX
خُداحافظ نازلی
شنبه سی و یکم مرداد 1388

تلخ چون قرابه ی زهری خورشید از خراشِ خونینِ گلو می گذرد.*

 

به خسرو گُلسرخی

 

آهنگِ زمزمه ی شعری پسِ بُغضِ گلویی چرکین از خونابه ی زخمی که بی گاه از خنجرِ دستِ رفاقت بر تن نشسته بود، با هم آوایی گُنجشک ها، فضای تنگ ترین کوچه ی شهر، در تلخ ترین غروبِ سال را به کُنسرتی خونین مبدل کرده بود. سر جُنباندم تا از تاریک روشنِ غروبِ پُشتِ پنجره، چهره ی در سایه فرو رفته ی مردی زخمی که به درختِ سنگینِ سبز رنگ تابستانه تکیه داده بود را ببینم. هرچه بیشتر برای دیدن جنبیدم کمتر دیدم، تو گوئی با تکانِ سایه ی من از این سوی پنجره، سایه های آن سو که باوری میانِ وهمُ واقعیت بودند در سرخ رنگِ رو به سیاهی غروب محوتر می شُدند. پس ایستادم تا اگر چه کم، اما ببینم.

 قطره خونی به زمین افتاد، مرد قامت خم نکرد و من، نگاهم را از قطره خونِ روی زمین برداشتم، چشمم را بالاتر بردم، به زخمی رسیدم جائی میانِ سینه وُ گلو، و بالاتر سایه یی بر صورتِ مرد، خطوطِ چهره اش را پنهان کرده بود. بندِ پای خیالم را گشودم تا خطوطی بر صورتِ مردِ پشت سایه ها متصور شوم، او را با سیبیلِ سیاه رنگی نشسته بر لبی چون گُلی سرخ (بر لبِ تکسواری زخم خورده در غروبِ آسمانی که فرو می ریخت) پنداشتم. جنبشی نگاهم را بار دیگر به زمین برگرداند، گنجشکی قطره خون را می نوشید و دیر نگذشت که گنجشکانِ هم آوای سمفونی زخم، گوئی که بر چشمه ی جوشانی نشسته باشند، خون را می نوشیدند. لابه لای جنبشِ بال های کوچک، نگاهم به قطره خون افتاد که انگار در بر تمام لب جنباندن ها ناتمام بود. نه! گنجشک ها خون نمی نوشیدند، جنبش لب ها نشانِ بوسه بود. بوسه بر خون می زدندُ مستانه، پر هیجان ترین کنسرتِ قرن را می خواندندُ می رقصیدند، رقصی مستانه تر از هر مستی و در این میان، مرد بی چهره شعرِ گُنگش (که تیری تلخ در قلبِ من بود) را در سکوتِ بی تکانیِ تنش که همچنان تکیه به درختِ سرسبزِ تابستانه بود را بی وقفه زمزمه می کرد.

ناگاه صدائی افزون بر نوای موسیقیِ آن شبِ کوچه مرا به خود آورد، تنگ ترین کوچه ی جهان در برِ نگاهم آغوش گشود و آنچه که صدایش را پیش تر شنیدم به هببتِ اتوبوسی از آغوشِ خیابانِ مقابلِ خانه گذر کرد. کنون خیابانِ دربند را می دیدم با پیاده گانِ کوله بر دوشی که راهِ کوه را باز می گشتند.

 

نمی دانستم، کِی و با کدامین رویا به خواب رفته ام، صبح که بر خواستم خود را کفِ اتاق یافتم و اولین صیدِ چشمانم در روزی اینچنین، پنجره ی بسته ی دیشب بود، که کنون با لنگه ی بازش چنگِ نسیمِ خُنکی را به صورتم می نداخت. از خانه بیرون رفتم، سوئیچِ را بر گردنِ ماشین نگردانده بودم که افتادنِ برگی از درختِ روبروی خانه نگاه را بدانجا کشاند. درختِ سبزِ تابستانه در خلسه یی پائیزی برگ می ریخت. پیاده شُدم، یک قدم تا درخت مانده بود که رویِ زمین قطره خونی زیرِ تیغِ خورشید می درخشید.

 

 

سی و یکم مرداد 1388

1:38 دقیقه بامداد

تهران، خیابانِ دربند

* شعری از احمدِ شاملو.

 

 

 پی نوشت: ...از میانِ جمع شاگردان یک برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد. به آرامی سخن سر داد، تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت معلم مات بر جا ماند و او پرسید:
اگر یک فرد انسان، واحدِ یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟              

سکوت مدهشی بودُ سوالی سخت، معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود!

و او با پوز خندی گفت: اگر یک فرد انسان واحدِ یک بود، آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که قلبی پاکُ دستی فاقد زر داشت پایین بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟

... اگر یک فرد انسان واحد یک بود،این تساوی زیر و رو می‌شد. حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟یک اگر با یک برابر بود، پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟یک اگر با یک برابر بود، پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

«یک با یک برابر نیست »                  

                                                                                                                                         خسرو گلسرخی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:16  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

فرشتگانِ نجات

بي بالُ پر شده اند.

 

خوددار باش اي قلبِ من!

 

 

 

پي نوشت:

خورشيدِ معرفت غروب نمي كُند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط علی یزدان دوست  | 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

اولی گُف: سفیدا بهترن!

دومی گُف: زرد پوستا!

سومی گُف: سرخ پوستا!

 

چهارمی یه سفید بود،

که به اون سه تا سیاه می خندید!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط علی یزدان دوست  | 

سه شنبه دهم دی 1387

آی عشق!

آی عشق!

آی عشق!

 

..

...

....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:51  توسط علی یزدان دوست  | 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

ناتمام

 

... بادِ سردی می وزد. خزانِ سال، آمده است. نیمه شب چه دلگیر می شود، هوا! پشتِ پنجره، سکوتی در بیابان رخنه کرده است. سگی دورتر، بی کسی را دوره می کند. گُم شده در هوایِ لیسیدنِ استخوانی، بی خیالِ گوشت، و گُم در رویایِ خوابی کنارِ جویِ گند زده یِ آبی، بی خیالِ چشمه یِ تپه یِ سبز روستایی گُمشده. براستی چه خوشبختیِ بزرگی ست ندانستن! چه کامروزیِ بلندیی ست نفهمیدن! و دانستن چه رنجِ عظیمی بر سینه یِ آدمی ست. رنجی که رویاها را به درنگ وا می دارد.

 

ماه بی رنگ شده است. ستاره گان کم نورند. و روشنی اسیرِ چنگالِ سیهِ ابری ناپدید. رویاهایِ فرسوده در کدام جرفایِ ستاره پدید می آیند؟ خطِ کهکشان از کدام طالع ما سخن بر می آورد؟ کی، چنین بر سعادت نشسته ایم که طبقاتِ آسمان را به طالعِ ما مزین کرده اند؟ ... سئوالاتِ بیهوده!

 

چه حالِ نامعلومی ست، هذیان گوئیِ بدونِ تب. حسِ ممتدِ سوختگی بی فروزِ شعله. و بلند پروازی با بال هایِ بی پرِ شکسته یِ نا امیدِ خسته. چه گیجیِ مبهمی می آورد این مشروبِ بی الکل، آنگاه که با ذهنِ مست در می آمیزد. ذهنی که نه الکل، نه عشق، که زهرِ درد به سرگردانی اش چنان دامن می زند، که تمامِ الکل، هرگز نتواند.

 

عشق! معنایِ نامفهومی که زمزمه یِ تمامِ زمینیان استُ افسوس، کسی دست بر پرده یِ وصالش نمی نهد. چه آرزویِ آرزوئی! که عشق را به آغوش نشستن، به بالین گریستن، و گریستنِ حسرتی که شاعرِ روشنیِ صبح، به سینه می نشاند که براستی کاشکی، عشق را زبانِ سخن بود.

 

سرگردانیِ شبِ پائیزی. بی عشق، / بی دانسته گیِ معنایِ دقیقی از عشق/

گریه پشتِ گریه، مشروبِ بی الکل، و بی انتخابی وجدان در برِ جدالِ دلُ عقل!

تیک تاکِ ساعت به زمانی که هیچ کس، جز خود هیچ کس را نمی فهمدُ هیچ کس را نمی فهمد که از فهمِ خود عاجز است. عشق، نفهمیدنِ حسی که به جنون رگ می زند.

 

ناتمامیِ شِکوِه از عشق، نشانِ بی نشانه یِ بی عشقی ست.

هذیانِ من، نمایه یِ سرگردانی ست. و اشک، شعله یِ بی پناهی در سرابِ یأس!

 

2:30 بامدادِ 8 مهرِ 1387

مارلیکِ کرج

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:23  توسط علی یزدان دوست  | 

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387

عشق جهان را تازه می کُند.

عشق جهان را می میراندُ از نو می می رویاند.

 

شکسته، خسته، بی حوصله، غمین، لبخند بر لب، جنون زده، گمشده در تقدیر، بی باور،               گیجُ سرگردان... زندگی همین است دیگر !

 

پی نوشت:

در به در تر از باد زیستم،

در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید!

                                  (احمد شاملو)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:29  توسط علی یزدان دوست  | 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

بُن بست

 

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود    گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
   در راهِ هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلبِ خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
    آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
    وقتی غبارِ معرکه بنشست می رود
اینجا کسی برایِ خودش حکم می دهد
  آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرورِ تازه به دوران رسیده ای
    وقتی میانِ طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
    بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمتِ
قدِ کمان ِ ماست
   تیری ست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد ِ خود ساده می رسند
   اما مسیرِ جاده به بن بست می رود

 

                                                                                       افشین یداللهی

 

پی نوشت :

کم پیش آمده بود تا در وبلاگم شعری از شخص دیگری بگذارم و هربار شعری از کسی گذاشته ام شاهد مثالی برای حال و روزم بوده است . اما این بار شعر افشین یداللهی عزیز آینه ی تمام نمای حال و روز ماست !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:10  توسط علی یزدان دوست  |