تلخ چون قرابه ی زهری خورشید از خراشِ خونینِ گلو می گذرد.*
به خسرو گُلسرخی
آهنگِ زمزمه ی شعری پسِ بُغضِ گلویی چرکین از خونابه ی زخمی که بی گاه از خنجرِ دستِ رفاقت بر تن نشسته بود، با هم آوایی گُنجشک ها، فضای تنگ ترین کوچه ی شهر، در تلخ ترین غروبِ سال را به کُنسرتی خونین مبدل کرده بود. سر جُنباندم تا از تاریک روشنِ غروبِ پُشتِ پنجره، چهره ی در سایه فرو رفته ی مردی زخمی که به درختِ سنگینِ سبز رنگ تابستانه تکیه داده بود را ببینم. هرچه بیشتر برای دیدن جنبیدم کمتر دیدم، تو گوئی با تکانِ سایه ی من از این سوی پنجره، سایه های آن سو که باوری میانِ وهمُ واقعیت بودند در سرخ رنگِ رو به سیاهی غروب محوتر می شُدند. پس ایستادم تا اگر چه کم، اما ببینم.
قطره خونی به زمین افتاد، مرد قامت خم نکرد و من، نگاهم را از قطره خونِ روی زمین برداشتم، چشمم را بالاتر بردم، به زخمی رسیدم جائی میانِ سینه وُ گلو، و بالاتر سایه یی بر صورتِ مرد، خطوطِ چهره اش را پنهان کرده بود. بندِ پای خیالم را گشودم تا خطوطی بر صورتِ مردِ پشت سایه ها متصور شوم، او را با سیبیلِ سیاه رنگی نشسته بر لبی چون گُلی سرخ (بر لبِ تکسواری زخم خورده در غروبِ آسمانی که فرو می ریخت) پنداشتم. جنبشی نگاهم را بار دیگر به زمین برگرداند، گنجشکی قطره خون را می نوشید و دیر نگذشت که گنجشکانِ هم آوای سمفونی زخم، گوئی که بر چشمه ی جوشانی نشسته باشند، خون را می نوشیدند. لابه لای جنبشِ بال های کوچک، نگاهم به قطره خون افتاد که انگار در بر تمام لب جنباندن ها ناتمام بود. نه! گنجشک ها خون نمی نوشیدند، جنبش لب ها نشانِ بوسه بود. بوسه بر خون می زدندُ مستانه، پر هیجان ترین کنسرتِ قرن را می خواندندُ می رقصیدند، رقصی مستانه تر از هر مستی و در این میان، مرد بی چهره شعرِ گُنگش (که تیری تلخ در قلبِ من بود) را در سکوتِ بی تکانیِ تنش که همچنان تکیه به درختِ سرسبزِ تابستانه بود را بی وقفه زمزمه می کرد.
ناگاه صدائی افزون بر نوای موسیقیِ آن شبِ کوچه مرا به خود آورد، تنگ ترین کوچه ی جهان در برِ نگاهم آغوش گشود و آنچه که صدایش را پیش تر شنیدم به هببتِ اتوبوسی از آغوشِ خیابانِ مقابلِ خانه گذر کرد. کنون خیابانِ دربند را می دیدم با پیاده گانِ کوله بر دوشی که راهِ کوه را باز می گشتند.
نمی دانستم، کِی و با کدامین رویا به خواب رفته ام، صبح که بر خواستم خود را کفِ اتاق یافتم و اولین صیدِ چشمانم در روزی اینچنین، پنجره ی بسته ی دیشب بود، که کنون با لنگه ی بازش چنگِ نسیمِ خُنکی را به صورتم می نداخت. از خانه بیرون رفتم، سوئیچِ را بر گردنِ ماشین نگردانده بودم که افتادنِ برگی از درختِ روبروی خانه نگاه را بدانجا کشاند. درختِ سبزِ تابستانه در خلسه یی پائیزی برگ می ریخت. پیاده شُدم، یک قدم تا درخت مانده بود که رویِ زمین قطره خونی زیرِ تیغِ خورشید می درخشید.
سی و یکم مرداد 1388
1:38 دقیقه بامداد
تهران، خیابانِ دربند
* شعری از احمدِ شاملو.

پی نوشت: ...از میانِ جمع شاگردان یک برخاست، همیشه یک نفر باید به پا خیزد. به آرامی سخن سر داد، تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچهها ناگه به یک سو خیره گشت معلم مات بر جا ماند و او پرسید:
اگر یک فرد انسان، واحدِ یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بودُ سوالی سخت، معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود!
و او با پوز خندی گفت: اگر یک فرد انسان واحدِ یک بود، آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که قلبی پاکُ دستی فاقد زر داشت پایین بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟
... اگر یک فرد انسان واحد یک بود،این تساوی زیر و رو میشد. حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود، نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگردید؟یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟یک اگر با یک برابر بود، پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟یک اگر با یک برابر بود، پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچهها در جزوههای خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست »
خسرو گلسرخی

