مونولوگ ...
یک صندلیِ سیاهِ کوچک در صحنه است. و زنی که چادری بر سر دارد بر رویِ آن نشسته است. در لحظاتی بغضِ گلویش مشهود است. گاهی به فریاد می رسد و گاهی خود را پسِ پچ پچه ای مخفی می کند.
زن : ... به من یاد داده بودن، با چادرِ سفید می ری خونه یِ بخت، با کفنِ سفید هم باید بری قبرستون! ... البته من ترجیح می دم جایِ خونه یِ بخت، بگم خونه یِ شوهر ... بعضی وقتام به ذهنم می رسه، بگم زندون! مهم نیست ... اولش با سلامُ صلوات شروع شد. داشتم عروسِ یه خونواده ی سنتی مذهبیِ اسمُ رسم دار می شدم. واسه همین تو دو تا فامیل حرفِ من نقلِ مجلسِ زنونه شده بود. طرفِ ما مادرا به دختراشون می گفتن، خاک بر سرِ تون، دیدین این دختره چه شوهری پیدا کرده، حالا بهش نگین ناراحت می شه ها، اما خدایی داماد خیلی سره. من پشتِ دیوار سعی می کردم نشنوم، نمی شد... طرفِ اونا هم می گفتن دختره یِ لکاته یِ هر جائی، که معلوم نیست تو محله شون تو چلغوز آباد چه غلطی می کرده، به خودش جرات داده، عشقُ عاشقی راه بندازه، اونم با پسرِ حاجی فلانی. من عشقُ عاشقی راه ننداخته بودم. تو میدونِ ولیعصر، فروشنده یِ یه بوتیک بودم. یه روزی یه جوونی که به نظر آقا می اومد. اومد چیزی خرید، بعدم مشتری همیشگی شد. اینقدر که صاحبِ بوتیک خیالایی کردُ چیزیُ خواستُ منم اومدم بیرون، البته با کلی فُحشُ تهمتُ ناسزا! مهم نیست ... خونواده یِ ما، پدرِ پیرم که واسه صنار تو حبس بود! یعنی اون موقع که زنده بود ... چیزی واسه مخالفت نداشت، تازه اون کلی خدارم شکر کرد، آخه دیگه لازم نبود پنج شنبه ها عمه م بره وُ براش از کارهایِ زشتُ کثافتی بگه که من هیچوقت نکردم. یا از آبرویِ ریخته ای که هیچ وقت نریختم. اما خونواده یِ اون تردِش کردن! مهم نیست ... عشقُ عاشقی پسرِ حاجی فلونی، شش ماه بیشتر قد نداد، می گفت عاشقتم، راست می گفت اما تازه فهمیدم عشقُ نمی فهمه، دو کلومُ حرفِ حق که زدم کتکاش شروع شد گیر دادناش شروع شد، غیرت بازی هاش ... غیرت نه، غیرت بازی! مهم نیست ... دوستاشُ می آورد خونه، پسرِ حاجی فلان تا صبح مست می کرد با دوستاشُ من کلفتی شو می کردم. روزا هم که سرِ کار بود. به بهانه یِ این که چیزی واسش بیارن هیِ دوستاشُ می فرستاد دمِ خونه! آخر سرم گفت تو با اینا قرار می ذاشتی، تمومِ مقدساتُ شاهد گرفتم، بهونه بود، طلاقم داد! مهم نیست ... من تو زندگی م هیچ وقت جدی گرفته نشدم، نه تو خونه، نه تو مدرسه، نه جامعه، نه خونه یِ بخت، نه! خونه یِ شوهر، زندون ... شما می تونین منُ بفهمین؟ ... خیلی دوست دارم ببینمش دکتر، بهش بگم، غیرتت کو وقتی من به جرمِ گناهِ نکرده، تو خیابون باس سرمُ بندازم رو خاک که زنِ بیوه م، که هر کی می فهمه شوهر ندارم، شاخکاش تکون می خوره، یه جور دیگه می شه با من ... مهم نیست، دکتر بعضی وقتا فکر می کنم دارم دیوونه می شم؟ دارم دیوونه می شم دکتر؟ نه! نه! شایدم دیوونه شدم .... دیوونه دکتر نه! دیوونه! ...
علیِ یزدان دوست
18:30 دقیقه یِ بعد از ظهر
23 مُردادِ 1387 کرج
