جادو به برادرم احمد رضا
مرد فرداي روزگار
غرق نشو تو روياهاي الكي، تو خيالِ قصه هاي كارتوني!
مي دونم دوست داري قهرمان باشي خودتُ باور بُكن تا بتوني!
ماتِ قصه هاي كارتوني نباش، تو نه سوباساييُ نه كاكِرو
آسمونِ قصه ها رُ رها كُن رو زمينِ واقعيت راه برو!
يه نگاهي بنداز به دورُ برت تا بفهمي رويا مالِ قصه هاس
تو كه توي قصه نيستي جاي تو رو همين جهانِ همواره سياس!
تو داري بزرگ مي شي تو دنيائي كه با گريه وُ عذاب همقدمه
مي دونم يه روز مي فهمي دنيامون شبيه خودِ خودِ جهنمه!
مي دونم مي خواي هري پاتر باشي!
ولي تو كه چوبِ جادو نداري!
مي دونم كه خواب مي بيني تو شبا
رويِ ماشينِ پرنده سواري!
خودتُ باور بُكن عزيزِ من
بي طلسم هم مي توني جادو كُني!
با همين دستايِ كوچيك مي توني
دنيايِ سياهُ زيرُ رو كُني!
تو سياهي زمونه غرق نشو! هميشه تو فكر اين دنيا بمون!
تا يه روز بزرگ شدي دنيامونُ پاك كني از جرمُ جنگ، از خشمُ خون!
دنيا رُ خالي بكُن از فقرُ درد، فكر بچه هاي نون نخورده باش
بذرِ صلحُ شاديُ آزادي رُ روي مزرعه ي اين دنيا بپاش!
آدم هاي كارتوني رُ بي خيال، دل بسوزون واسه هم كلاسيات
تو يه روز قهرمانِ دنيا مي شي اينُ مي خونم من از برقِ چشات!
قهرمانِ قصه ي زنده گي شو، نه يه قهرمانِ افسانه ي پير
پاشو وُ حق همه آدما رُ از جهانِ بي عدالت پس بگير!
مي دونم مي خواي هري پاتر باشي!
ولي تو كه چوبِ جادو نداري!
مي دونم كه خواب مي بيني تو شبا
رويِ ماشينِ پرنده سواري!
خودتُ باور بُكن عزيزِ من
بي طلسم هم مي توني جادو كُني!
با همين دستايِ كوچيك مي توني
دنيايِ سياهُ زيرُ رو كُني!
پي نوشت: خواهي، نخواهي فردايِ جهانِ ما دستِ همين كودكانِ امروز است. كودكان، همه يِ كودكان امروز، مردانُ زنانِ فرداي جهانند. خواه كودكانِ مشغول بازي در گيم نت هايِ نيويورك باشند، يا بچه نياوراني هايِ مشغول بازي هر شبه در سرزمين عجايب يا كودكان فال فروشُ جوراب فروشُ آدامس فروش همين تهران خودمان، يا حتا كودكان نیمه مرده ی اتیوپی یا گوله خورده هاي عراقُ لبنانُ غزه! اين كه جهانِ فردا از آنِ اينان و در دست اينان است، امري ست البته اجتناب ناپذير، كه خوب يا بد اتفاق خواهد افتاد.