بهار، خون گریه می کرد.
شاخسارِ درختان،
نیزه بودُ هر میوه،
قلبِ به تیغ آمده ی انسانی بی تن را می مانست.
سپیده دم خنجرِ خورشید سینه ی صُلح را می درید،
و غم تمامِ بی صدا آوازی بود که قناری می خواند!
تابستان، فصلِ عطش بود.
دریای پُر آب به نیزه ی نفرین،
سُرخِ خون بودُ رودها رگ های تنِ تلخ انسانی را مانند بود،
که تمامِ زنده گی را مُرده بود!
پائیز، به جنونِ تلخی گرفتار شد.
درختان در سایه گاهِ آسمانی دیوانه،
که رنگین کمانی از رنگ های یأس را کشیده بود بر سرِ زمانه ئی سیاه،
به برگ ریزان تنِ عادت داده بودندُ
مـــــرگ، تمامِ پائیز بود.
زمستان، فصلِ بیزاری...
اهریمن در لباسِ دوست، چنانِ زنده گی را کُشت که مرگ، تمامِ آرزوی انسان بود.
علی یزدان دوست
تهران، اولِ خیابانِ دربند
پی نوشت: تلخی تمامِ جانم را گرفته است. به لبخندی دلخوشم، دریغ نکُن!


