جُمعه یِ ناتعطیل!
ساعتِ قدیمیِ طاقچه یِ ما در هفته یک روز خوابش می بُرد. آن روز چشمانِ پدرم دیرتر پیرهنِ خواب را می دریدند. آن روز مادرم، خوابِ مرا با صدایِ پاشو، مدرسه ات دیر می شود نمی آشُفت. آن روز جُمعه بود. روزی که آرامشِ غضب شده یِ شش روزِ دیگر را برای من در خود داشت. روزی به دور از تنش، به دور از شُعارهایِ صُبحگاهِ مدرسه، روزی که تمامِ مدرسه ها تعطیل بودندُ تمامِ ناظم ها صُبح اش را به خواب، روزی که من بی دغدغه یِ محکومیت به ضرباتِ شیلنگِ سیاهِ پوست انداخته یِ ناظم به جُرم نرفتن به صُبحگاهِ مدرسه، چشمانم را به جهان می گُشودم، جهانِ آن روزهایِ من که جُمعه را تعطیل بودند. صبح جمعه پرسه یِ کودکانه ی من در شهری خلوتُ بی دغدغه، آرامشی شگرف به علیِ آن روزها می داد. دکه هایِ بسته ی روزنامه فروشی، مغازه هایِ تعطیل، سکوتِ ناشی از نبودِ عربده هایِ دست فروشانِ خیابانِ سعدی، و خلوتِ دائمی خیابان ها که آن روزها ترافیک را نمی شناختند. جُمعه گوئی بی دغدغه ترین روز خُدا بود. روزی که رویا بافتن بی هراس توجهِ کسی، شکل می گرفت. روزی که وعده یِ خلوتِ منُ من بود. هرگز یادم نمی رود که پنج شنبه را با اشتیاق تا خانه می دویدم، کوله یِ بایدها وُ نبایدهایِ مدرسه را دور می انداختمُ در دفترِ نقاشی، رویا می کشیدم. و شب ها، پیش از ساعاتِ تولدِ جمعه یِ تعطیل، بی دغدغه آرام ترین خوابِ جهان مهمانِ چشمانم می شُد. چه ثانیه ها زود می گذرند. چه دقایق ناباورانه از پی هم می روند، چه روزها، چه ماه ها، چه سال هائی که گذشته اندُ چند سالی ست که ناظمِ هیچ مدرسه ئی چشم انتظارِ من نیست. چندسالی که تمامِ هفته، جمعه یِ تعطیلِ من شده اند، هفته ئی با هفت روز برایِ آزاد اندیشیدن، و در این سال ها چه بی دغدغه بود ساعاتِ اولِ روز جُمعه! و کنون ساعاتِ اولِ روزِ جُمعه یِ دیگری ست. ساعت از دوِ بامدادِ جُمعه یِ بیستُ چهارِ آبان می گذرد، و حسِ عجیبی درونِ من رخنه کرده است. حسی که مرا از دغدغه پُر می کند. دغدغه یِ اندیشیدن به ساعاتِ آتیِ جُمعه یِ پیشِ رو. اولین جُمعه یِ ناتعطیلِ زنده گیِ من، که شاید ساعات اش قرارِ همیشه ما شُدنِ منُ تو را در خود خواهند داشت. و این خیال مرا به اندیشه وا می دارد. اگر چه رسیدنِ ما به هم اتفاقِ تازه ای نخواهد بود، که ما در رویاهایمان به جد، ما شدن را ترسیم کرده ایم. مائی که ما شدنِ شان، سرودی برایِ آغاز زیستن است. زیستنی مُشترک برایِ ساختنِ جهانی بی تبعیضُ سِتَم، اما دلهره یِ تازه ای در سینه ام نشسته است. احساسِ بارِ تعهدی سنیگن، تعهدی برایِ چون انسان زیستن، را بر شانه هایم حس می کُنم. تعهدی برایِ حسِ لحظه هایِ عزیزِ خوشبختی، خوشبختیِ بی پایانی که نه تنها من، نه تنها تو، که جهانی می بایست در آن شریک باشد. آری، جهان از ما تکان خواهد خورد اگر تکانی در خور به خود دهیم، و من از این روست که دلهره ی این تعهد را دارم. تعهدی فراتر از احساسِ همسر داری، احساسِ تأهُل، احساسِ ما بودن، تعهدی به جهان، که این میلِ هم راهیُ هم نفسیِ ما بینِ منُ تو اگر به قدرِ پت پتِ فانوسی به روشنی جهان نیانجامد، خود دلیلِ روشنی از نادانسته گیِ ما از عشق خواهد بود. که عشق همانا می بایست جهان را به روشنی ببرد. عشق، سربُلند تر از لحظاتِ هم آغوشی، خواستنی تر از لحظاتِ خواستنِ چیزی یا کسی، و مقدس تر از دوست داشتنِ زندگی ست. که به گُمانم عشق می بایست جهان را به عطری تازه کُند. ورنه، خواستنِ کسی بی فکرِ پیوستن برایِ گُر گرفتن چون شعله ئی در برِ تاریکیُ خموشیِ دُنیا، همانا خواستنِ جسم است، و خواستنِ جسم بی حضورِ عشق هم مُمکن می نماید، که در این زمانه یِ آشفته، به بوقِ اتومبیلی، به برقِ سکه ای، و به زورِ بازوئیِ که ریشه ای به اندیشه ندارد، می توان به قولِ شاملویِ بزرگ، خوش تراش ترین بدن ها را به بسترِ هم خوابه گی کشاند. می توان هر لحظه به اراده ئی همسری برگزیدُ زیرِ سقفی لحظه را با او به اشتراک گذاشتُ در هر زمان، به اراده ئی معکوس، با مُهرِ طلاق نامه ای روزِ دیگری را آغاز کرد. اما عزیزِ من، عشق، عشقی که من عشق می خوانمش، نه حبسِ زمان می شود، نه به برقِ سکه وُ اراده یِ چون منُ توئی شکل می پذیرد. عشق باور لحظه ای ست، که فراتر از مرزهایِ تن، به هم پیوستگی اندیشه هایمان برایِ ترسیمِ رویایی مُشترک را باعث شود. و اینک دلهره ی من این است: تا ساعاتی دیگر شاید من، منِ ما باشمُ تو، توِ ما. و این ما شُدن آغاز تعهدی بزرگ به طبیعت است که اگر این پیوندِ در طولِ سالیانی که عمر ما به اشتراکِ هم گذاشته خواهد شد، تاثیری بر جهان نداشته باشد، پیوستگیِ ما دو انسان، پدید آمدنِ انسانی دیگر از ما، پیریِ جسمِ ما و در غایت، مرگِ جسم هایمان چه تفاوتی با سیرِ چُنینیِ زنده گیِ حیوانات خواهد داشت؟! این اندیشه باعثِ درنگ می شود. درنگ در ساعاتِ جُمعه یِ پیشِ رو، و من دغدغه یِ فردایِ پس از جُمعه را دارم. خوب می دانم برایِ شعله افروختن در جهان اول از همه باید فانوسِ دلِ خودمان را به شعله یِ عشق روشن بُکنیم. این مائیم، که می توانیم بی حرفُ شُعار، بی زورُ عربده، و تنها با پا نهادن به مسیری دُرُست در راهِ پیشِ رو، بی آنکه تن به اسارتُ برده گیُ خیانتُ جنایت بدهیم، چراغِ انسان گونه زیستن را به شاخه یِ درختِ زنده گی بیاویزیم. این مائیم که می توانیم از فردایِ این جُمعه یِ ناتعطیل یکدیگر را عاشقانه یاری دهیم، و به هُرمِ عشق سعی کنیم که عاشق باشیم، که انسان باشیم!
پی نوشت: خصوصی ترین نامه هایِ عاشقانه می توانند عمومی شوند، که عشق نمی باید رازی همیشه نهُفته باشد، چرا که به قولِ یغما گُلروئی عشق به سمتِ روشنائی بُردنِ جهان است!
پی نوشت: سومین نامه از مجموعه یِ نامه ها به ا.ش
