خداحافظ عمو خسرو ... !
۲۸تیر ماه هشتادُ هفت !
داخلی / روز / دانشگاه سوره (سالن نمایش استاد اکبر رادی)
داریوش ارجمند پشت میز نشسته و مشغول صحبت است . ساعت حدود یازده صبح است . ارجمند پیرامون اتودی که لحظاتی قبل اجرا شده، از سینما و هنر حرف می زند . هنرجویان ارجمند نشسته اند و به او خیره شده اند . ارجمند از هنر و فساد در هنر حرف می زند ...
داریوش ارجمند : این دیدگاه شخصیه منه ! هنرمند فاسد نداریم ! کسی که به فساد می افته، حتی اگر بزرگترین هنرمند دنیا باشه ! در درجه ی اول از هنر ساقط می شود بعد می تونه هر چی باشه ! پس هنرمند فاسد نداریم ! هنرِ منحرف هم نداریم، هنر در اصل برای بالاکشیدن شعور انسانی است ...
هنرجویان جوان، به ارجمند نگاه می کنند، برخی بی حوصله خمیازه می کشند، برخی منتظرند صحبت هایش تمام شود، تا دستانشان را بالا بگیرند و بگویند : ما هم اتود داریم ! اما ارجمند همچنان صحبت می کند، من هم لای هنرجویان نشسته ام، دوره ی بازیگری من چند ماهی می شود که به پایان رسیده و حالا بعنوان مهمان آنجا هستم . ارجمند بحث را ادامه می دهد !
داریوش ارجمند : مثلا شما، اگه بفهمید بازیگر بزرگی کراک می کشه ! چه حالی میشین ؟ یا اگه هیز باشه یا دزد یا هر چیزِ بدِ دیگه ای ... !
ارجمند صحبت می کند، بالای سر من، یعنی چند ردیف بالاتر روی نیمکت، یک پسرِ جوان و دو دختر جوان، که شاگردانِ ترمِ جدید هستند، پچ پچه ای راه می اندازند ...
پسر : منظورش شکیبائیه ها !
دختر ۱ : آره بابا، لابد !
پسر / دختر ۱ / دختر ۲ می خندند ...
من فقط نگاهی می کنم، بعد از یک سالُ نیم آشنایی با ارجمند می دانم منظورش هیچکس نیست . به ادامه ی بحث گوش می کنم، حرف های ارجمند تمام می شود، یکی از هنرجویان سئوالی می پرسد. ارجمند پاسخ می دهد، بعد مکثی می کند و به بچه ها نگاه می کند . دستان چند نفر بالا می رود، آن ها اتود دارند . من بر می خیزم که از کلاس برای لحظاتی بیرون روم، در همان حال که یکی از بچه ها صحنه را برای اجرای اتودش آماده می کند، ارجمند گوشی تلفن اش را بر می دارد تا پیام ها یا تماس ها را چک کند . بیرون می روم .
خارجی / روز / دانشگاه سوره (حیاط دانشکده)
نگاهی به آسمان می کنم، به بچه های ترم هایِ دیگر، نفسی تازه می کنم و بر می گردم تا اتود بعدی را از دست ندهم. از پله ها پائین می روم !
داخلی / روز / دانشگاه سوره ( سالن نمایش استاد اکبر رادی )
سکوتِ عجیبی سالن را پر کرده است، بچه ها پچ پچه راه انداخته اند، و با نگاه هایشان از هم می پرسند چه شده است ؟ می روم جای قبلی می نشینم، متوجه داریوش ارجمند می شوم، دستانش را بر سر گذاشته، به تلفن همراهش نگاه می کند، گوئی رنگش پریده است، سکوت سنگین را بعد لحظاتی می شکند ...
داریوش ارجمند : .... آه .... شکیبائی مُرده !
دنیا دورِ سرم می چرخد، حالم بد می شود . بچه ها هم گوئی همین حال را دارند، لحظاتی می گذرد، ارجمند از شکیبائی یاد می کند که در تئاتر بازیگر بسیار خوبی بوده است و در سینما همچنین ! ارجمند آب می نوشد، نگاهی به بچه ها می کند، دوباره موبایلش را چک می کند می گوید بعله ! در بیمارستان پارسیان تمام کرده است ! و به کسی که قصد اتود داشت می گوید اتود بزند ! خانمِ بازیگر آماده می شود، از من می خواهد در آغاز اتود به یک مجسمه ی خیالی نگاه کنم و از صحنه خارج شوم ! مثلِ کسانی که اختیارِ خود را ندارند می پذیرم ! به مجسمه نگاه می کنم و می نشینم تا بازیِ خانم آغاز شود، می اید روی صحنه ! به ارجمند نگاه می کند و می گوید :
خانم بازیگر : نمی تونم حس بگیرم .... نمی شه !
داریوش ارجمند : آره ... امروزُ به احترام خسرو، کلاسُ تعطیل می کنم ! خدا بیامرزتش ... تازه از امروز متولد می شه ! چند وقت بگذره تازه می فهمیم کی رو از دست دادیم ! خسرو شکیبائی، اکبر رادی، نادر ابراهیمی، مهدی فتحی ... فاجعه اینجاست که کسی را جایگزین این ها نداریم ...
بچه ها در سکوت به سر می برند و من در گیجی !
داریوش ارجمند : صلوات بفرستین ! براش یه فاتحه بخونین !
بچه ها صلوات می فرستند و من هم ! فاتحه می خوانند و من هم ! نمی دانم به چه فکر می کنند اما من به آرزوی سلامتی برای انتظامی، مشایخی، نصیریان، پرستوئی، کیانیان، کیمیائی، تقوائی، بیضائی، کیا رستمی، مهرجوئی، سمندریان، معتمدآریا، و همین داریوش ارجمند فکر می کنم ! به خود می آیم ارجمند در بغضُ اندوهُ اشک غرقه شده است . من همچنان گیج می زنم ! لحظه ای به بچه ها نگاه می کنم، همان ها که دقائقی قبل شکیبائی را نماد فساد می پنداشتند، حالا اشک شان دم مشک شان بوده است ! دارند گریه می کنند ! پسر جوان چنان اشک می ریزد که دیدنی است ! به ارجمند نگاه می کنم ! صدای گریهی پسر و دختران جوان منزجرم می کند ! به ارجمند تسلیت می گویمُ بیرون می زنم ! به آسمان نگاه می کنم ! ارجمند از سالن خارج می شودُ می رود، براستی اندوهگی است ! پسر و دختران جوانِ اشک ریز، بعد از رفتنِ ارجمند به حال عادی بر می گردند، خود را برای کلاسِ بعدی آماده می کنند ! شاید می خواسته اند به استادشان نشان دهند، گریه کردن را بلدند ! / حالم بد می شود / دوستی از راه می رسد / اینجا / خارجی / روز / حیاط دانشگاه است . به من نگاه می کند و به قدم های ارجمند بسوی درب خروجی سوره، سر در نمی آورد، آخر می داند، ارجمند یک تا سه هم کلاس دارد ...
پسر : سلام علی، خوبی ؟ چی شده ؟ استاد کجا رفت ؟
من (علی) : عمو خسرو رفت !
پی نوشت : در مراسم نشستِ شعرُ ترانه ی ماهیانه در فرهنگسرای ارسباران، چیزی نزدیک به چهلمین روز درگذشت دکتر قیصر امین پور شعری خواندم ! و بعد آرزو کردم برای سایر هنرمندان این سرزمین لحظه ی رفتن اینقدر زود دیر نشود ! همه نگاهم کردندُ آمین گفتند ! چه بگویم که شکیبائی هم رفت !
پی نوشت ۲ : بغض را کاری نمی شود کرد ! روز به غروب که رسید ! کم کم باور کردم، که گریزی جز ان ندارم، به دوستانم زنگ زدمُ تسلیت گفتمُ قرار گذاشتم برای شرکت در مراسم تشییعِ هامونِ سینمای ایران !
پی نوشت ۳: چشمتُ ببندُ تو دلت یه صلوات بفرست واسه آمرزشِ خودت ! دومیشُ واسه آمرزش خسرو شکیبائی ! سومی رُ واسه سلامتی هنرمندای هنرمندِ این سرزمین !
آمین !



