
تیرگی
شبِ قصه مون سیاهه
گیس خورشیدُ بریدن!
دل نبند به رخشُ رستم
هر دو شون نفس بریدن!
یه نگاهی به خودت کن
که داری آب می شی کم کم!
تو زدی به بی خیالی
من تو فکرتم دمادم !
دختر تنهای قصه غم نخور!
این روزهای بی کسی تموم میشن!
می تونیم دنیا رُ جا به جا کنیم
اگه دستاتُ بدی به دستِ من!
آخه این برده گی تا کی؟
توی عصر بی چراغی!
نمیاد از توی قصه
فریادِ رستمِ یاغی!
اگه که می خوای رها شی
دستاتُ بده به دستم!
تو زنِ قصه ی من شو
تا ازم بسازی رستم!
دختر زیبای قصه غم نخور !
روزهای دلواپسی تموم میشن !
می تونیم دنیا رُ جا به جا کنیم
اگه دستاتُ بدی به دستِ من !
پی نوشت : بعد مدت ها حاصل درخت اندیشه ام این ترانه شد!
در روزهائی که سرگردانم و به قول برادر شرقی ام تمام شده ام ...!
پی نوشت ۲: شروع می کنم ... !
پی نوشت ۳ : با تشکر از همه ی دوستانی که در نظر سنجی حضور خدا شرکت کردند، دعوت می شود تا در نظر سنجی جدید وبلاگ هم نظر خودشون رُ اعلام کنن !
سکوت علامت رضایت است ؟
به نظر سنجی در قسمت پائین پیوندها مراجعه کنید!

