تبليغاتX
خُداحافظ نازلی
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

تیرگی

 

شبِ قصه مون سیاهه

گیس خورشیدُ بریدن!

دل نبند به رخشُ رستم

هر دو شون نفس بریدن!

 

یه نگاهی به خودت کن

که داری آب می شی کم کم!

تو زدی به بی خیالی

من تو فکرتم دمادم !

 

دختر تنهای قصه غم نخور!

این روزهای بی کسی تموم میشن!

می تونیم دنیا رُ جا به جا کنیم

اگه دستاتُ بدی به دستِ من!

 

آخه این برده گی تا کی؟

توی عصر بی چراغی!

نمیاد از توی قصه 

فریادِ رستمِ یاغی!

 

اگه که می خوای رها شی

دستاتُ بده به دستم!

تو زنِ قصه ی من شو

تا ازم بسازی رستم!

 

دختر زیبای قصه غم نخور !

روزهای دلواپسی تموم میشن !

می تونیم دنیا رُ جا به جا کنیم

اگه دستاتُ بدی به دستِ من !

 

پی نوشت : بعد مدت ها حاصل درخت اندیشه ام این ترانه شد!

در روزهائی که سرگردانم و به قول برادر شرقی ام تمام شده ام ...!

پی نوشت ۲: شروع می کنم ... !

پی نوشت ۳ : با تشکر از همه ی دوستانی که در نظر سنجی حضور خدا شرکت کردند، دعوت می شود تا در نظر سنجی جدید وبلاگ هم نظر خودشون رُ اعلام کنن !

 

سکوت علامت رضایت است ؟

به نظر سنجی در قسمت پائین پیوندها مراجعه کنید!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:6  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

اگر آینه ای نبود،

کدامین وعده گاهِ اشکُ خونُ جنون

می توانست تصویر گرِ ناگفته های منِ حبسِ آینه باشد؟

 

اگر باران نبود،

کدامین چتر ها

سر پناهِ هق هقه های بی سببِ من می شدند.

 

اینجا هنوز هم گاهی ابر - خشکی را به طراوت باران مهمان می کند

گرچه – ابرها –  گاهی با زمین هم قهر می شوند ...

 

اینجا هنوز آینه ها خود را به خون نفروخته اند!

 

باید تمامِ آینه ها را بشکنم

باید قحطیِ باران را به سالِ خشکسالی ها جشن بگیرم !

تا گریه یِ شرمگینِ منِ حبسِ آینه را فراموش کنم ...

 

باید رویایِ خوشبختی را هر شب قبلِ خواب زمزمه کنم

تا کابوسِ مرگِ زنده واره ی من، مرا دچارِ خفقان نکند ...

 

آه،

    باید

        باید

             باید

             فراموشش کنم .

 

ور نه

با اشاره یی من هم تمام می شوم

                               شاید شبی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:17  توسط علی یزدان دوست  | 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

 

برگه ي قرمز

يادداشتي به بهانه ي اكرانِ فیلمِ هم خانه

 

اصولا نوشتن نقد منصفانه راجع به سينماي ايران همواره كار دشواري است . چرا كه شرايط فيلمسازي در اين مرز و بوم از ديرباز تا كنون دچار فراز و نشيب بسياري بوده است . در واقع مي توان گفت روند سينماي همیشه بیمار ما در رابطه ي مستقيم با نگاه و سليقه ي تماشاگر دستخوش تغييرات بسياري بوده و هست . حال اينكه سينماگران و يا شرايط حاكم بر سينماي ما موجب اين تغييرات سليقه ي تماشاگر شده اند يا اينكه تماشاگران در هر دوره نگاه شان به فيلم و سينما به يكباره عوض مي شود خود يك بحث جدا و مفصل است كه از حوصله ي اين يادداشت خارج است . اما همين قدر مي توان خلاصه كرد كه شرايط سينمايي ما در طول سالياني كه از تولد اين پديده در جهان ما مي گذرد هيچ گاه نتوانسته رابطه ي مناسبي با ديدگاه تماشاگراني كه عامه ي مردم را شامل مي شوند بر قرار كند تا همچنان فاصله ي سليقه ي مردم با برخي از معيارهايي كه مي توان براي يك فيلم خوب بر شمرد دور و دشوار باشد و نتيجه ي اين عدم ارتباط اين شده است كه بويژه در سال هاي اخير بحث فيلم هاي گيشه اي داغ تر و جدي تر شود . فيلم هايي كه نگاه جدي آن ها بيشتر از آنكه معطوف هنر در سينما يا پيام رساني باشد نگاهي مستقيما به تجارت در سينما است . و تعريف اين نوع سينما بسيار ساده تر از تعريف سينما بعنوان هنر صنعت است كه در سينماي تجاري فيلم ها صرفا جنبه ي سرگرمي دارند و در اين راستا اكثرا از رگه هاي كمدي بهره مي برند و با استفاده از ستاره ها به سوي فتح گيشه ها قدم بر مي دارند اما چيزي كه به ظاهر جالب مي نمايد استفاده از شيوه هايي غير سينمايي براي فروش فيلم است كه گاه در برخي فيلم ها با آن روبرو مي شويم كه اين روزها يكي از فيلم هايي كه از اين شيوه ها كم استفاده نكرده است فيلمي است كه قرار است راجع به آن صحبت كنيم فيلم هم خانه . هم خانه نام فيلمي است كه اين روزها به كارگرداني مهرداد فريد در سينماهاي كشور روي پرده رفته است . فيلمي كه شايد قرار بوده كه فيلمي اجتماعي تجاري باشد اما نتيجه نه اين شده است و نه آن و شايد به همين علت است كه تهيه كننده گان فيلم دست به شيوه هاي خاصي براي فروش فيلم زده اند يكي از آن شيوه ها استفاده از خواننده ي جنجالي اين روزها محسن نامجو و مانور تبليغاتي پيرامون حضور او در فيلم است و  ديگر نوشته هايي كه در تبليغات فيلم در روزنامه ها مجلات و برگه هاي بروشور فيلم آمده است جملاتي مثل فيلم را ببينيد و بخندبد و سكه بگيريد كه عملا درجه ي فيلم و نوع آن را مشخص مي كند . اجازه بدهيد بعد از اين مقدمه ي نسبتا طولاني كه دليل اش آه حبس شده در سينه ي نويسنده ي اين سطور است منحصرا به فيلم بپردازيم . به ياد مي آورم چند سال پيش فيلمي ديده بودم كه موضوع آن به زندگي مردي فرانسوي مي پرداخت كه به دنبال ويزاي كشور آمريكا يا اصطلاحا گرين كارت است تا با بدست آوردن برگه ي سبز، اجازه ي اقامت در آمريكا را بگيرد . در اين ميان يك زن آمريكائي براي بدست آوردن باغچه ي خانه يي كه پر از درختان مورد علاقه ي اوست نيازمند مقدار زيادي پول است، آن دو از طريق يك دلال به هم معرفي مي شوند تا زن در ازاي گرفتن پول به صورت سوري با او ازدواج كند و در واقع آن مرد از اين طريق بتواند برگ سبز را دريافت كرده و قرار مي گذارند كه بعد ها به صورت توافقي از هم جدا شوند در اين ميان اتفاق جالبي مي افتد و آن شرط مقامات اداره ي ويزاي آمريكاست كه زندگي آن دو را تحت نظر مي گيرد و آن ها ناچار مي شوند در خانه ي زن، هم خانه شوند و اين هم خانه شدن ماجراهاي زيادي را دچار شده كه سر آخر به علاقه مندي آن دو مي انجامد . هم خانه ي مهرداد فريد از همان ابتدا آدم را ياد آن فيلم خوش ساخت آمريكائي مي اندازد و يا به بيان ديگر مي توان گفت استفاده ي عيني و دقيق از برخي از سكانس هاي فيلم گرين كارت در ساخته ي فريد اين تصور را ايجاد مي كند كه سازندگان فيلم ايراني گرين كارت را مقابل خود گذاشته اند و با بازيگراني بسيار كم توان تر و شرايط ساخت بسيار ضعيف تر دست به كپي برداري ضعيف و غير معقولي زده اند كه نتيجه اش همين همان خانه است . با ابن توضيح ديگر چيزي نمي شود راجع به فيلمنامه ي هم خانه گفت جز اينكه هم خانه همان فيلمنامه ي فارسي شده ي گرين كارت است منتها نه آنچنان منسجم بلكه سر هم آمده و در پاره اي از سكانس ها غير منطقي و به اصطلاح خودمان ماست بندي شده است . كارگرداني هم اصولا در چنين فيلم هايي اصلا جائي براي بحث نمي گذارد . و وقتي يك اثر نه فيلمنامه ي محكمي را دارد و نه كارگرداني حساب شده يي جاي بحثي براي بازيگري هم نمي ماند اگر چه تنها نكته ي مثبت هم خانه شايد حضور عسل بديعي در فيلم باشد . بديعي در نقش يك زن خياباني براي دو دقيقه هم كه شده آدم را دلخوش مي كند . دلخوش به يك بازي خوب به اندازه ي يك نقش كوتاه كه در جريان خط اصلي فيلم هم تاثيري ندارد . بهر حال با تمام اين موارد هم خانه ساخته شده است و با استفاده يا سو استفاده از مواد تبليغي اش دارد مي فروشد . اين هم داستان ديگري است كه اين روزها كسي تقصير را بر گردن نمي گيرد كه چرا فيلمي تحسين شده در جهان مثل لاك پشت ها هم پرواز می كنند بهمن قبادي در ايران فروشش به دو ميليون تومان نمي رسد و اما فيلم هاي كپي برداري و دستكاري شده مي فروشند . باور كنيد حقير بسيار سعي نمودم جانب انصاف را نگه دارم اما كپي عيني از صحنه هايي مثل ديدار زن و مرد فيلم در رستوران، شغل دوم شخصيت مرد در فيلم كه در هر دو نمونه ي خارجي و ايراني كارگر رستوران است، يا سكانس هايي مثل پيانو نوازي شخصيت مرد در يك مهماني و يا بر خورد زن و مرد در يك فروشگاه با يكي از دوستان زن، مانع از اين شد كه بتوانم هم خانه را لااقل يك فيلم تجاري ببينم . راستش هم خانه ي فريد فقط در حد تصاوير تيتراژش قابل تحمل مي نمود و آنچه كه نويسنده ی اين يادداشت را تا آخر در سينما نگه داشت تذكر و اصرار چند باره ی سردبیر براي نقد فيلم بود .

 

علي يزدان دوست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:44  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

بوی خوش ایثار در تئاتر مفهومی !

یادداشتی در باره ی تئاتر دفاع مقدس به بهانه ی بر گزاری جشنواره یِ تئاترِ مقاومت

 

اصولا هنر نمایش از دیر باز و در تمام ملل جایگاه ویژه ای را در انتقال مفاهیم جدی و اساسی به مخاطب داشته است . در واقع از همان زمان که یونانی ها و بعد تر رومی های باستان از هنر تئاتر برای اجرای باشکوه تر مراسم مذهبی و پرستیدن الهه های باستان بهره جستند، تئاتر همواره به عنوان قدیمی ترین و تاثیرگذارترین هنرها برای انتقال مفهوم مورد نظر انسان در تمامی دوره های مختلف بوده است . در ایران نیز سابقه ی هنر نمایش به تعزیه و تعزیه خوانی و پیش تر از آن به سنت نقل و نقالی بر می گردد و بیان مفاهیم حماسی، مذهبی و اسطوره ای با اجرای تک نفره ی نقال در شیوه ی نقالی و یا شبیه خوانی تعزیه خوانان در تعزیه همواره خط اصلی نمایش های تاریخ این سرزمین را همانند تاریخ تئاتر جهان در بر داشته است . می توان گفت از دیر باز تا کنون آنچه را که به عنوان تئاتر متعالی می شناسیم علاوه بر جذابیت های خاص برای مخاطب محفلی برای بیان موضوعات بزرگ جامعه ی بشری بوده و هست . در کشور ما و بویژه در سالیان اخیر بر پائی جشنواره های تئاتر با موضوعات مختلف به تمرکز هنرمندان بر مفهوم گرایی در نمایش کمک شایانی کرده است تا در این سال ها بیشتر شاهد آثاری باشیم که در کنار جذابیت و رعایت اصول دراماتیک اثر نمایشی، مفهوم مورد نظر را نیز به تاثیر گذارترین شیوه به مخاطب ارائه کنند . یکی از مهم ترین اتفاقاتی که در تاریخ معاصر کشورمان روی داده مسئله ی جنگ تحمیلی و بحث های پیرامون آن است که همواره از سال های آغازین جنگ و با ظهور جشنواره ی تئاتر دفاع مقدس در آن سال ها یکی از بحث های جدی تئاتر کشور برای بیان مفهوم ایثار و دلیری مردان این سرزمین در قالب هنر نمایش بوده است . اصولا در هر جنگی که در دنیا اتفاق می افتد زوایای مختلفی برای پرداختن به مفاهیم ریز و درشت را به روی هنرمندان می گشاید، که تحمیل جنگ بر ایران آن هم در زمان ظهور انقلاب نوپای اسلامی و اتحاد همه جانبه ی مردم باعث نگاه ویژه ای به این مسئله شد . نگاهی که بسیاری از هنرمندان تئاتر معاصر در آثار خود به آن پرداخته اند و در این راه آثار برخی از نویسندگان نمایش در این زمینه ماندگار شده اند . اما با تمام این ها حقیر شخصا معتقدم هنوز هم می توان با مطالعه ی جنگ و نگاه به آدم های زخمی آن دوران قصه ی تلخ جنگ در کنار شور مردان قهرمان این سرزمین را با جوهر دراماتیک تئاتر بر صحنه ی نمایش نوشت و با نگاه درست به انتقال مفاهیمی چون آرمان ها و ارزش های دفاع مقدس دست به خلق آثار ماندگار دیگری زد . اگر چه نباید از زشتی های پدیده ی جنگ در جهان هم غافل بود . نگاه مسئولین در سال های اخیر به تئاتر مفهومی جنگ و بر پائی جشنواره ی ملی تئاتر مقاومت برگ دیگری است در دفتر پیش روی برای رسیدن به تئاتر متعالی جنگ در کشور که باید آن را به فال نیک گرفت تا با همیاری هنرمندان و نگاه به تمام زوایای تلخ و شیرین جنگ، مفهوم این سال ها را به درستی نسل آینده منتقل کرد.

 

علی یزدان دوست

هفتم خرداد 87

 

پی نوشت 1 : یادداشت من به بهانه یِ جشنواره یِ تئاتر ملی مقاومت است که در شماره ی امروز روزنامه یِ عصرِ کارونِ خوزستان چاپ شده است. نگاهی به پست قبل می اندازم و اینکه قرار نبود بنویسم اما چند اتفاق غیر منتظره افتاد، یکی از آن ها همین بود که من توسط یکی از دوستانم صفحه ی هنر این نشریه ی محلی خوزستان را بر عهده گرفتم. البته کار سختی است من از اینجا " تهران " باید کارها را آماده کنم و از طریق اینترنت برای سر دبیر بفرستم که هر روز چندین ساعت وقتم را گرفته است، اما تجربه ی خوبی است .

پی نوشت 2 : دوستان زیادی لطف کردند تا شانزده نظر خصوصیُ چندین نظر عمومی به دست من رسید که خواستار نوشتن من بودید و بعضی ها هم تولد مرا تبریک گفته بودیدکه ممنونم. عزیزی برای تولد من وبلاگی را راه انداخته است که اینجا می توانید ببینیدش و همچنین دوست عزیز دیگری که آن سوی مرزهای این سرزمین است نیز با وبلاگی مرا غافلگیر کرد. هدایایی به دستم رسید که شیرین ترینِ شان را هم سفران شرقی ام لطف کردند و آن مجموعه ی ترجمه داستان های احمد شاملو و سی دی صدای او بود. از همه یِ کسانی که احساس بودن را دوباره به من تزریق کردند، ممنونم.

پی نوشت 3 : دوستتان دارم ...   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:22  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه یکم خرداد 1387

ناباور                                                     خوشا رقصِ آخر ...

 

چه روشن، چه بی سایه دلباختیم ! چه ساده، چه ساده غزل ساختیم !

چه ناباور از آخرین سطرِ شب، طلوعی دوباره در انداختیم !

 

چه بی خاطره، بی نفس، بی نگاه، کبوتر پراندیم از عمقِ چاه !

نه از نامه ای عطرِ یاری رسید، نه چنگِ پلنگی خطی زد به ماه !

 

بکش نعره تا اوجِ نا روزگار!

خوشا آخرین رقص بر بامِ دار!

 

در این یورشِ تیشه دستان به باغ، بگیر از درختانِ بی سر سُراغ !

ستاره میان دارِ میدان نشد، در این قحط سالِ صداُ چراغ !

 

در این شب به شب هفته ی دلگداز، غزل را به نانِ نفس بُر نباز !

در ایوانِ باران نفس تازه کُن، از این حنجره خنجری تازه ساز !

 

بکش نعره تا اوجِ نا روزگار!

خوشا آخرین رقص بر بامِ دار!

 

به پیغامِ هر قاصدِ بد خبر، نزن بوسه / ای گُل! / به تیغِ تبر !

نزن زخمهِ بر سازِ ناکوک درد ! صدا را به معراجِ وحشت نبر !

 

نگو اسمِ شب را به شب باوران، نِسوز از تبِ این همه ناگهان !

ببین آرش قصه بر قُله نیست، پس از این توییُ زهِ این کمان !

 

بکش نعره تا اوجِ نا روزگار!

خوشا آخرین رقص بر بامِ دار!

 

ترانه ی ِ "ناباورِ" یغما گلروییِ عزیز

از مجموعه ی بی سرزمین تر از باد

 

پی نوشت : شمع ها را بیاور تا بویِ عطرُ نمِ سوختگی شان یادم بیاورد که یک سالِ دگر عُمر سوخت...

پی نوشت 2 : خسته م از تکرار، تا فرصت دوباره یی که نمی دانم کی به سُراغم خواهد آمد، این وب نوشت رسما تعطیل می شود، اما از آنجا که بی نوشتن می پوسم شاید هر از گاهی با شعر یا ترانه یی از دوستانِ عزیزِ دیگری به روز شوم، در واقع تا اطلاعِ ثانوی هیچ نوشته ای از من به این وبلاگ اضافه نخواهد شد و این دلیلی ندارد جز خستگیُ بیزاریُ نفرتُ شرم از منِ میان آینه، اینگونه خود را تحریم می کنم ...

پی نوشت 3 : خرابِ خرابم، این ها را با چشمانیِ خیسِ اشک می نویسم آن هم در نیمه هایِ اولین شبِ خرداد، برایم دُعا کنید، زود خوب شوم ....

 

شرحِ حال

 

گفت حالت چطور است ؟

گفتمش عالی ست چون حال گُل

حالِ گُل در چنگِ چنگیزِ مغول ... !

 

/مرحوم دکتر قیصر امین پور/

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:28  توسط علی یزدان دوست  |