تبليغاتX
خُداحافظ نازلی
جمعه هشتم خرداد 1388

آزادی

 

 

وقتی به خودم فِک می کُنم،

تنهاتر می شم!

 

انگار که فقط منم که به من فِک می کُنه!

 

وقتی که به تو فِک می کُنم:

گُر می گیرم!

 

آخه تو این ولایت

فِک کردن به تو ممنوعه!

 

پی نوشت: فصلِ انتخابه عزیزِ من! خودتُ به خوابِ خرگوشی نزن... !!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:52  توسط علی یزدان دوست  | 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

جشنِ خودآزاری

 

کابوسِ تکراری می بینم

کابوسِ بی پایانُ هر لحظه!

کابوسِ پایانِ جهانی که

انگار به یه لحظه م نمی ارزه!

 

تکرار می شم در خودم هر آن

در تقويم فرقي نمی بینم!

من روحِ محکومی هستم که

بالجبار بر جسم می شینم!

 

می رقصم هر لحظه در جشنِ خودآزاری!

نفرینُ صد نفرین بر عُمر تکراری!

 

من از نگاه آینه می ترسم

انگار که یک حیوان می بینم!

صد صورتک از رو می ندازم

تا خودمُ یک آن می بینم!

 

من می میمریم در خودم انگار

می رم فرو در خوابِ یک مرداب!

می ترسم از عمری که هر لحظه ش

کابوسه وُ خیالُ اضطراب!

 

می رقصم هر لحظه در جشنِ خودآزاری!

نفرینُ صد نفرین بر عُمر تکراری!

 

پي نوشت: كسي با تو و به فكر تو نيست، حتا آنكه هرشب تكيه به آغوشش مي زني!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

فرشتگانِ نجات

بي بالُ پر شده اند.

 

خوددار باش اي قلبِ من!

 

 

 

پي نوشت:

خورشيدِ معرفت غروب نمي كُند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط علی یزدان دوست  | 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

اولی گُف: سفیدا بهترن!

دومی گُف: زرد پوستا!

سومی گُف: سرخ پوستا!

 

چهارمی یه سفید بود،

که به اون سه تا سیاه می خندید!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط علی یزدان دوست  | 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

به همین سادگی

 

می دونم،

وقتی که شیپیش قمارِ آخرشُ تو جیبِ تو بازی می کُنه

انتظارشُ نداری که جایزه ی بزرگ بانکِ ملی رو ببری.

 

اما اگه بردی

خیلی باد به غبغب ننداز

ممکنه یه وقتی تو اوج دارائی

یه سنگ از آسمون بیفته رو کله تُ فاتحه.

 

آره به همین سادگیاس.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط علی یزدان دوست  | 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387
همه چيز تازه مى شود با عيد؟ سبز مي آيد بهار؟

پى نوشت: بالاتر از - سکوت - چه می شود گفت؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:21  توسط علی یزدان دوست  | 

شنبه بیست و یکم دی 1387

جادو                                                 به برادرم احمد رضا

                                                         مرد فرداي روزگار

 

غرق نشو تو روياهاي الكي، تو خيالِ قصه هاي كارتوني!

مي دونم دوست داري قهرمان باشي خودتُ باور بُكن تا بتوني!

ماتِ قصه هاي كارتوني نباش، تو نه سوباساييُ نه كاكِرو

آسمونِ قصه ها رُ رها كُن رو زمينِ واقعيت راه برو!

يه نگاهي بنداز به دورُ برت تا بفهمي رويا مالِ قصه هاس

تو كه توي قصه نيستي جاي تو رو همين جهانِ همواره سياس!

تو داري بزرگ مي شي تو دنيائي كه با گريه وُ عذاب همقدمه

مي دونم يه روز مي فهمي دنيامون شبيه خودِ خودِ جهنمه!

 

مي دونم مي خواي هري پاتر باشي!

ولي تو كه چوبِ جادو نداري!

مي دونم كه خواب مي بيني تو شبا

رويِ ماشينِ پرنده سواري!

 

خودتُ باور بُكن عزيزِ من

بي طلسم هم مي توني جادو كُني!

با همين دستايِ كوچيك مي توني

دنيايِ سياهُ زيرُ رو كُني!

 

تو سياهي زمونه غرق نشو! هميشه تو فكر اين دنيا بمون!

تا يه روز بزرگ شدي دنيامونُ پاك كني از جرمُ جنگ، از خشمُ خون!

دنيا رُ خالي بكُن از فقرُ درد، فكر بچه هاي نون نخورده باش

بذرِ صلحُ شاديُ آزادي رُ روي مزرعه ي اين دنيا بپاش!

آدم هاي كارتوني رُ بي خيال، دل بسوزون واسه هم كلاسيات

تو يه روز قهرمانِ دنيا مي شي اينُ مي خونم من از برقِ چشات!

قهرمانِ قصه ي زنده گي شو، نه يه قهرمانِ افسانه ي پير

پاشو وُ حق همه آدما رُ از جهانِ بي عدالت پس بگير!

 

مي دونم مي خواي هري پاتر باشي!

ولي تو كه چوبِ جادو نداري!

مي دونم كه خواب مي بيني تو شبا

رويِ ماشينِ پرنده سواري!

 

خودتُ باور بُكن عزيزِ من

بي طلسم هم مي توني جادو كُني!

با همين دستايِ كوچيك مي توني

دنيايِ سياهُ زيرُ رو كُني!

 

پي نوشت: خواهي، نخواهي فردايِ جهانِ ما دستِ همين كودكانِ امروز است. كودكان، همه يِ كودكان امروز، مردانُ زنانِ فرداي جهانند. خواه كودكانِ مشغول بازي در گيم نت هايِ نيويورك باشند، يا بچه نياوراني هايِ مشغول بازي هر شبه در سرزمين عجايب يا كودكان فال فروشُ جوراب فروشُ آدامس فروش همين تهران خودمان، يا حتا كودكان نیمه مرده ی اتیوپی یا گوله خورده هاي عراقُ لبنانُ غزه! اين كه جهانِ فردا از آنِ اينان و در دست اينان است، امري ست البته اجتناب ناپذير، كه خوب يا بد اتفاق خواهد افتاد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:49  توسط علی یزدان دوست  | 

سه شنبه دهم دی 1387

آی عشق!

آی عشق!

آی عشق!

 

..

...

....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:51  توسط علی یزدان دوست  | 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

با اخمي ويران مي شوم.

با لبخندي مي شكُفم.

با بوسه اي جان مي گيرم.

 

به تو نگاه مي كُنم

و با تو زنده گي را نفس مي كشم!

 

پي نوشت: سوم آذر بود بانو، به شكوهِ سادگي، عشق ما به حماسه ئي بدل شُد، حماسه يِ عزيزِ ما شُدن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:4  توسط علی یزدان دوست  | 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

جُمعه یِ ناتعطیل!

 

ساعتِ قدیمیِ طاقچه یِ ما در هفته یک روز خوابش می بُرد. آن روز چشمانِ پدرم دیرتر پیرهنِ خواب را می دریدند. آن روز مادرم، خوابِ مرا با صدایِ پاشو، مدرسه ات دیر می شود نمی آشُفت. آن روز جُمعه بود. روزی که آرامشِ غضب شده یِ شش روزِ دیگر را برای من در خود داشت. روزی به دور از تنش، به دور از شُعارهایِ صُبحگاهِ مدرسه، روزی که تمامِ مدرسه ها تعطیل بودندُ تمامِ ناظم ها صُبح اش را به خواب، روزی که من بی دغدغه یِ محکومیت به ضرباتِ شیلنگِ سیاهِ پوست انداخته یِ ناظم به جُرم نرفتن به صُبحگاهِ مدرسه، چشمانم را به جهان می گُشودم، جهانِ آن روزهایِ من که جُمعه را تعطیل بودند. صبح جمعه پرسه یِ کودکانه ی من در شهری خلوتُ بی دغدغه، آرامشی شگرف به علیِ آن روزها می داد. دکه هایِ بسته ی روزنامه فروشی، مغازه هایِ تعطیل، سکوتِ ناشی از نبودِ عربده هایِ دست فروشانِ خیابانِ سعدی، و خلوتِ دائمی خیابان ها که آن روزها ترافیک را نمی شناختند. جُمعه گوئی بی دغدغه ترین روز خُدا بود. روزی که رویا بافتن بی هراس توجهِ کسی، شکل می گرفت. روزی که وعده یِ خلوتِ منُ من بود. هرگز یادم نمی رود که پنج شنبه را با اشتیاق تا خانه می دویدم، کوله یِ بایدها وُ نبایدهایِ مدرسه را دور می انداختمُ در دفترِ نقاشی، رویا می کشیدم. و شب ها، پیش از ساعاتِ تولدِ جمعه یِ تعطیل، بی دغدغه آرام ترین خوابِ جهان مهمانِ چشمانم می شُد. چه ثانیه ها زود می گذرند. چه دقایق ناباورانه از پی هم می روند، چه روزها، چه ماه ها، چه سال هائی که گذشته اندُ چند سالی ست که ناظمِ هیچ مدرسه ئی چشم انتظارِ من نیست. چندسالی که تمامِ هفته، جمعه یِ تعطیلِ من شده اند، هفته ئی با هفت روز برایِ آزاد اندیشیدن، و در این سال ها چه بی دغدغه بود ساعاتِ اولِ روز جُمعه! و کنون ساعاتِ اولِ روزِ جُمعه یِ دیگری ست. ساعت از دوِ بامدادِ جُمعه یِ بیستُ چهارِ آبان می گذرد، و حسِ عجیبی درونِ من رخنه کرده است. حسی که مرا از دغدغه پُر می کند. دغدغه یِ اندیشیدن به ساعاتِ آتیِ جُمعه یِ پیشِ رو. اولین جُمعه یِ ناتعطیلِ زنده گیِ من، که شاید ساعات اش قرارِ همیشه ما شُدنِ منُ تو را در خود خواهند داشت. و این خیال مرا به اندیشه وا می دارد. اگر چه رسیدنِ ما به هم اتفاقِ تازه ای نخواهد بود، که ما در رویاهایمان به جد، ما شدن را ترسیم کرده ایم. مائی که ما شدنِ شان، سرودی برایِ آغاز زیستن است. زیستنی مُشترک برایِ ساختنِ جهانی بی تبعیضُ سِتَم، اما دلهره یِ تازه ای در سینه ام نشسته است. احساسِ بارِ تعهدی سنیگن، تعهدی برایِ چون انسان زیستن، را بر شانه هایم حس می کُنم. تعهدی برایِ حسِ لحظه هایِ عزیزِ خوشبختی، خوشبختیِ بی پایانی که نه تنها من، نه تنها تو، که جهانی می بایست در آن شریک باشد. آری، جهان از ما تکان خواهد خورد اگر تکانی در خور به خود دهیم، و من از این روست که دلهره ی این تعهد را دارم. تعهدی فراتر از احساسِ همسر داری، احساسِ تأهُل، احساسِ ما بودن، تعهدی به جهان، که این میلِ هم راهیُ هم نفسیِ ما بینِ منُ تو اگر به قدرِ پت پتِ فانوسی به روشنی جهان نیانجامد، خود دلیلِ روشنی از نادانسته گیِ ما از عشق خواهد بود. که عشق همانا می بایست جهان را به روشنی ببرد. عشق، سربُلند تر از لحظاتِ هم آغوشی، خواستنی تر از لحظاتِ خواستنِ چیزی یا کسی، و مقدس تر از دوست داشتنِ زندگی ست. که به گُمانم عشق می بایست جهان را به عطری تازه کُند. ورنه، خواستنِ کسی بی فکرِ پیوستن برایِ گُر گرفتن چون شعله ئی در برِ تاریکیُ خموشیِ دُنیا، همانا خواستنِ جسم است، و خواستنِ جسم بی حضورِ عشق هم مُمکن می نماید، که در این زمانه یِ آشفته، به بوقِ اتومبیلی، به برقِ سکه ای، و به زورِ بازوئیِ که ریشه ای به اندیشه ندارد، می توان به قولِ شاملویِ بزرگ، خوش تراش ترین بدن ها را به بسترِ هم خوابه گی کشاند. می توان هر لحظه به اراده ئی همسری برگزیدُ زیرِ سقفی لحظه را با او به اشتراک گذاشتُ در هر زمان، به اراده ئی معکوس، با مُهرِ طلاق نامه ای روزِ دیگری را آغاز کرد. اما عزیزِ من، عشق، عشقی که من عشق می خوانمش، نه حبسِ زمان می شود، نه به برقِ سکه وُ اراده یِ چون منُ توئی شکل می پذیرد. عشق باور لحظه ای ست، که فراتر از مرزهایِ تن، به هم پیوستگی اندیشه هایمان برایِ ترسیمِ رویایی مُشترک را باعث شود. و اینک دلهره ی من این است: تا ساعاتی دیگر شاید من، منِ ما باشمُ تو، توِ ما. و این ما شُدن آغاز تعهدی بزرگ به طبیعت است که اگر این پیوندِ در طولِ سالیانی که عمر ما به اشتراکِ هم گذاشته خواهد شد، تاثیری بر جهان نداشته باشد، پیوستگیِ ما دو انسان، پدید آمدنِ انسانی دیگر از ما، پیریِ جسمِ ما و در غایت، مرگِ جسم هایمان چه تفاوتی با سیرِ چُنینیِ زنده گیِ حیوانات خواهد داشت؟! این اندیشه باعثِ درنگ می شود. درنگ در ساعاتِ جُمعه یِ پیشِ رو، و من دغدغه یِ فردایِ پس از جُمعه را دارم. خوب می دانم برایِ شعله افروختن در جهان اول از همه باید فانوسِ دلِ خودمان را به شعله یِ عشق روشن بُکنیم. این مائیم، که می توانیم بی حرفُ شُعار، بی زورُ عربده، و تنها با پا نهادن به مسیری دُرُست در راهِ پیشِ رو، بی آنکه تن به اسارتُ برده گیُ خیانتُ جنایت بدهیم، چراغِ انسان گونه زیستن را به شاخه یِ درختِ زنده گی بیاویزیم. این مائیم که می توانیم از فردایِ این جُمعه یِ ناتعطیل یکدیگر را عاشقانه یاری دهیم، و به هُرمِ عشق سعی کنیم که عاشق باشیم، که انسان باشیم!

                                                                                                            

                                                                      دو و پنجاه دقیقه یِ بامدادِ جُمعه 24 آبانِ 1387

 

پی نوشت: خصوصی ترین نامه هایِ عاشقانه می توانند عمومی شوند، که عشق نمی باید رازی همیشه نهُفته باشد، چرا که به قولِ یغما گُلروئی عشق به سمتِ روشنائی بُردنِ جهان است!

 

پی نوشت: سومین نامه از مجموعه یِ نامه ها به ا.ش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:3  توسط علی یزدان دوست  |