...
بدا به حالِ انسانِ معاصر كه ( به ظاهر) رهاست اما در تنهائيِ خويش، چيزي بر دستانش فشار مي آورد همچون دسبند، پشتِ قدم هايش صداي جرينگ جرينگ مي آيد شبيه زنجير، روي گرده اش چيزي سنگيني مي كند مثلِ زين! و هنگامي كه مي خواهد از اين همه رنج به زيان شعر سخن بگويد چيزي بر دهانش خفقان مي آفريند شبيه دهان بند. بدا به حال انسان سرگردانِ نسلِ بي كسي ها كه خيلي وقت است روياي آزادي را كابوس مي بيند... !
از مقدمه ي نمايشنامه ی بُرجِ سياه بر اساس قلعه ي حيوانات جرج اُرول!
پي نوشت: صحنه ي آخر برجِ سياه را با بغض نوشتم. آنجا كه فرقي ميانِ انسان ها نيست. سفيد ها و سياه هاي حالا بر قدرت نشسته يك رنگ به نظر مي رسند و بدبخت برده گانِ هميشه برده اند كه انگار تقديرشان را راهي به رهائي نيست.

