تبليغاتX
خُداحافظ نازلی
پنجشنبه هفدهم دی 1388

...

بدا به حالِ انسانِ معاصر كه ( به ظاهر) رهاست اما در تنهائيِ خويش، چيزي بر دستانش فشار مي آورد همچون دسبند، پشتِ قدم هايش صداي جرينگ جرينگ مي آيد شبيه زنجير، روي گرده اش چيزي سنگيني مي كند مثلِ زين! و هنگامي كه مي خواهد از اين همه رنج به زيان شعر سخن بگويد چيزي بر دهانش خفقان مي آفريند شبيه دهان بند. بدا به حال انسان سرگردانِ نسلِ بي كسي ها كه خيلي وقت است روياي آزادي را كابوس مي بيند... !

 

از مقدمه ي نمايشنامه ی بُرجِ سياه بر اساس قلعه ي حيوانات جرج اُرول!

 

پي نوشت: صحنه ي آخر برجِ سياه را با بغض نوشتم. آنجا كه فرقي ميانِ انسان ها نيست. سفيد ها و سياه هاي حالا بر قدرت نشسته يك رنگ به نظر مي رسند و بدبخت برده گانِ هميشه برده اند كه انگار تقديرشان را راهي به رهائي نيست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:17  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه نهم دی 1388
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش.

و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه های شان.

تو را چه سود

فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،

که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند!

پی نوشت: شاملو تنها شاعر وطنی ست که تمام احساس آدمی را به زبان شعر پاسخ است. این شعر در سال 1357 و در لندن سروده شده و در دفتر ترانه های کوچک غربت چاپ شده است.

روزهایمان به هم شبیه نیست؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:24  توسط علی یزدان دوست  | 

جمعه بیستم آذر 1388

گُفت: داداشی مُسابقه دارم با من میای؟ رفتم. همین که به سالُن رسیدیم، صدای بچه ها و هیجانِ پنهانِ چشم هایشان را یافتم، پرتاب شُدم به سالها پیش. زمانی که هفت ساله بودم و مگس وزن. همان اشتیاق برای پیروزی و همان استرسِ نباختن را در کُشتی گیران نونهال دیدم و ناگهان خودِ هفت ساله ام با دوبنده ی قرمز رنگی همه جای سالن پیدا شد و چشم به من دوخت. تمامِ آنچه در هشت سالِ کُشتی گرفتن بر من گذشته بود، لحظه لحظه زنده شد. نوستالژیِ اعصاب خراب کُنی بود. سالها در ورزشی رُشد کردم که حضورم در آن خواستِ خودم نبود. پدرم، عاشقِ کُشتی بود و لابُد راهِ نرفته ی خود را می خواست من برایش بروم، همانطور که حالا که چند سالی ست از من نا امید شده چشم به پاهای پسرِ دیگرش بسته برای پیمودنِ این راه. در صدای تشویق های بچه گانه غرق می شوم و هم باشگاهی هایم را می بینیم، خُردسال کنار تُشک نشسته اند و مرا صدا می زنند، شبیه هیاهوی سپاهیان برای فراخواند اولین گلادیاتور. از خاطره می گُریزم پدرها تمامِ سالن نشسته اند، نگرانِ پسرانی هستند که شاید راهِ نرفته ی آن ها را باید بروند. چرا پدرها پسرهایشان را تنیس نمی برند؟ هاکی؟ گُلف؟ اسکیت؟ بدمینتون؟ هندبال؟ چرا کُشتی؟ دوبنده های آبی و قرمز به چشمِ من لباسِ رزم می شوند و کُشتی گیرها را جنگجویان کوچک می بینم و پدران را دیکتاتورهائی که از ما جنگیدن را طلب می کُنند. از هر صد پدر چندتا بچه ها را به میلِ خودشان و نه اصرارِ کسی به کلاسِ نقاشی، طراحی، بازیگری، نوازنده گی و... می گذارند؟ مسلما تعداد کمی آن هم از اهالی فرهنگ. خب طبیعی ست که تئاتر کار کردن بچه برای پدر جلف بازی ست. نوازنده گی اش مُطربی، و نقاشی اش کاری بیهوده تر از هیچی. پدران وقتی به ما افتخار می کُنند که بر سینه ی کسی نشسته باشیم. و ما یاد می گیریم به زمین زدن افتخار کنیم. کُشتی، مبارزه ی جوانمردانه و رسومِ خوبِ پهلوانی را کِی یاد می دهیم؟ کِی بچه مان را کُشتی می گذاریم تا تختی شود؟ کِی به او می گوئیم پدربزرگِ کُشتی پوریای ولی ست؟ چه اهمیتی دارد برای بچه ی نوجوانِ مان احمد شاملو بخوانیم؟ ما با جنگ بزرگ می شویم. جنگِ بر سر توپ لاستیکیِ کوچه، خودکارِ بیکِ مدرسه و بعد جنگ سر آرمان های انسانی. دست های پیروز و لبان خندان، سر رو به پائینِ بازنده ها و اشک های کودکانِ جنگجو از شکستِ جنگ های آغازینِ زنده گی. دلم می خواست زنده گی برای لحظه ای عقب گرد داشت تا بر می گشتم و در اولین تُشکِ کُشتی که می بایست مبارزه می کردم چشم به چشمان پدرم بدوزم و فریاد بزنم: من نمی خوام بجنگم!

 

بی ربط: هر چقدر گُشنه بمانند، بیشتر به غذا حمله ور می شوند... این ماهیانِ آکواریومی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:59  توسط علی یزدان دوست  | 

شنبه چهاردهم آذر 1388

 

از پیله یِ خویشتن،

رهایم کُن عزیزِ هم سایه!

 

بُگذار آفتابِ نگاهِ تو را

              دوش بگیرم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:31  توسط علی یزدان دوست  | 

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

آئینه

 

 

 

 

چشم هایش آئینه یی بود،

                در غروبِ خاکستر رنگِ زمستان!

 

به آئینه نگاه کردم،

نقشِ قلبی یافتم بر پیکره ی موجودی فراتر از حیوان.

 

موجودی که می پرستد،

                        می خواهد،

                               می فهمد.

 

                                                             و درد را ناله نه،

                                                             که گریه می کُند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:25  توسط علی یزدان دوست  | 

یکشنبه هشتم آذر 1388

چتر

 

 

 تو و من.

دو چترِ تنهائی در دستِ دو انسان.

     زندگی تندتر از باران می بارد.

 

حسرتی به رسمِ تنهایی در سینه،

پس امان بده منِ چتر بسته را به زیرِ چترِ آغوشِ خویش.

 

به شانه ام بچسب،

آنقدر نزدیک که سایه ای نماند، جز یک چتر!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:42  توسط علی یزدان دوست  | 

سه شنبه سوم آذر 1388

يأس با تيزكِ شاخه اي از درختِ نيم مُرده ي خزان،

به گُرده ام فرو رفته بود، جانم به آخر رسيده بود كه رسيدي.

 

به بوسه اي رهايم كردي از تمامِ دردها وُ رنج ها!

 

پي نوشت:

 

عشقي كه خيالم بود در تو به باور نشست.

(و زيرنويسِ قصه مان مي شود: يكسال گذشت!)

 

يكسال از هم لحظه بودنمان، هم نفس بودنمان، خنديدنِ مان و گريستنِ مان گذشت.

لحظه هاي كوچكي پيش آمد كه فكر كنم در هم لحظه گيِ با تو اشتباه كرده ام ، و بعد از اين افكار پشيمان مي گريختم!

 

حالا، چند روز مانده به سالگردِ ازدواجِ مان خوشحالم از بودن كنارِ تو و به اين لحظه ها وابسته مي شوم. مي خواستم ترانه ئي برايت بنويسم و تقديمت كنم. ترانه ئي نمي شناسم لطيف تر از تو! ممنون كه تحملم مي كني!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:46  توسط علی یزدان دوست  | 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

جعبه ی جادو پر از دروغه وُ

زنده گی این روزها بی فروغه وُ

هیچکسی پای کسی نمی مونه!

شبا هیچکی تو کوچه نمی خونه!

 

عاشقی مونده تو قصه وُ کتاب!

بی جوابن همه حرفای حساب!

اونکه نارو می زنه عزیز می شه!

خنجر از پشت می خوره مرد همیشه!

 

قیصر ِ این روزها ناموس فروشه!

کاکا زور می گه وُ آکُل خاموشه!

دنیای ما دیگه انگار وارونه س

هر کی آدمه بگین که دیوونه س!

 

پی نوشت: اسمش را چه بگذارم؟ حرف هائی که ناگاه کلمه می شوند. ترانه ست یا دل واژه ی آهنگین؟ چه اهمیت دارد؟

ناگاه دلتنگ می شومُ می نویسم... همین!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:33  توسط علی یزدان دوست  | 

یکشنبه دهم آبان 1388

وقتی آزادی به برهنه گی،

حیله گری به دموکراسی،

و حماقت به عشق تعبیر می شوند...

 

فاتحه ی انسانِ معاصر را باید خواند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:0  توسط علی یزدان دوست  | 

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

اگه بگن از ماه داره جای ابر بارون می باره!

اگه بگن جنگ جهانی شروع شده دوباره!

اگه بگن که میدونِ آزادی داره راه می ره!

اگه بگن تو هجمِ شب خورشیدِ زیبا اسیره!

 

وقتی که کبوترِ صلح غذای دیکتاتوراس!

وقتی که صدای محروما همیشه بی صداس!

دیگه باور می کنم هر خبری رُ آدما

هر خبر نشونی از دنیای وارونه ی ماس!

 

اگه بگن از آسمون هی داره خنجر می باره!

اگه بگن رفیق شدن دریا و آتیش یکاره!

اگه بگن ابلیسُ توی شهر دیدن گیتار به دست!

اگه بگن که شب آتیش گرفت به دستِ چن تا مست!

 

وقتی که صلحِ نوبل تو دستِ باراک اوباماس!

وقتی انگار فریاد جنگ زده ها باز بی صداس!

دیگه باور می کُنم هر خبری رُ آدما

هر خبر نشونی از دنیای وارونه ی ماس!

 

به مسئولان جایزه ی صلحِ نوبل: یکی هم برای ما کنار بزارید!

پی نوشت: خسته ام از این کثافتی که اسمش زنده گی ست!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:14  توسط علی یزدان دوست  |